تبليغاتX
روزهای خاکستری

بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم...

تمام شد.

+ تاريخ 89/07/08ساعت 10:51 PM نويسنده سحر |

http://0dl.farskids33.com/Ashkan/89/06/31/Ehsan%20Khaje%20Amiri%20-%20Ye%20Khatereh%20Az%20Farda%20128.zip


آقای خواجه امیری عزیز چه فکری کردید وقتی ترک 4 و 8 این آلبوم رو خوندید؟واقعا؟...فکر نکردید دخترکی شبها مینشیند دلش را بغل مگیرد و با این دو آهنگ میمیرد؟....فکر نکردید چشمهایش را که میبندد با خودش میگوید بالاخره یک نفر من را خواند؟...نکنید....تو را به جان هر کسی که دوست دارید نکنید... یکی از همین شبها قلبم میگیرد با همین اهنگها چشمانم را میبندم و تمام...یک شب از همین شبهای این پاییز در به در...

+ تاريخ 89/07/01ساعت 1:9 AM نويسنده سحر |

یک وقتهای باید آرام و بی صدا دلت را بگذاری زیر پایت...دمت را بگذاری روی کولت و بروی ...چون این، آن چیزی است که او مدتهاست از تو خواسته ...حالا گیرم به زبان نیاورده اما تو بارها این را از چشمانش خوانده ای...از دستانش که دیگر مال تو نیست و شاید از خیلی قبلتر ها نبوده و نفهمیدی ... گاهی فقط باید بروی  وقتی ماندنت عزیزترین ادم زندگیت را زجر میدهد ... گاهی فقط باید رفت .....

پ.ن:یکی بیاید به دل بی صاحبم بفهماند که رها کند وبگذارد بروم...بگذارد برای همیشه فرار کنم از عشقی که دیگر مال من نیست....نخواست که باشد...

+ تاريخ 89/06/21ساعت 11:45 AM نويسنده سحر |


آمدم بنویسم روزگار خوشی است که من این جا زیر بار این همه نگاه و سوال کمر خم کنم و تو آن جا....پوووووووووف....آمدم که بنویسم از شرافت به دور بود یک تنِ من را اینجا جا گذاشتن....که این حق من نبود...که من مستحق این همه بیرحمی نبودم....آمدم که خیلی چیز ها بنویسم....که امشب هر لحظه اش  هزار بار شکستم....که بغض امانم را برید...که امشب باید بودی و نبودی...که امشب....خدا لعنتت کنه...

+ تاريخ 89/05/30ساعت 2:8 AM نويسنده سحر |


راضیم از این که تو نقطه پایان این رابطه را گذاشتی,راضیم که تا آخرین لحظه پای تمام قول و قرارمان ماندم ...که به رویاهایمان خیانت نکردم...اگر چه این روزها برای تو تفاوتی نمیکند اما برای من لااقلش این است که تا همیشه خدا می توانم جواب خودم را پس بدهم....


+ تاريخ 89/04/20ساعت 2:26 PM نويسنده سحر |

بگذار سر به سینه‌ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته‌جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با مَنَت

ای نازنین که هیچ وفا نیست با مَنَت

+ تاريخ 89/04/13ساعت 0:10 AM نويسنده سحر |


میدانی وقتی باید آرام بگوی خداحافظ ،دستی تکان بدهی و به این فکر کنی این هم پایان آدمی که فکر کردی 

میماند...این هم پایان آدمی که فکر میکردی....بگذریم...

این وقتها و بعدترش چیزی که سخت آزارم میدهد این فعل های لعنتیست...این دستور زبان لعنتی من را بیچاره 

میکند...تمام  "هست ها" را باید به " بود" تغییر داد...زهر دارد....باور کن خیییییلی سخت است یک "بود"

لعنتی را بنشانی وسط جمله ات تا به آدمها حالی کنی تمام هستهایم یک شب نیست شد...درررررررررررد

دارد..

+ تاريخ 89/03/22ساعت 4:42 PM نويسنده سحر |


دلم میخواد گورم و گم کنم یه جای که هیییییییییییچ کس پیدام نکنه...


+ تاريخ 89/02/20ساعت 11:25 AM نويسنده سحر |


فیلم آواز گنجشکهای مجید مجیدی را دیدم...قابل ستایش بود...واقعیت محض زندگی ادمهای که گاه بی تفاوت از کنارشون رد میشیم...داشتم فکر میکردم اگر توی تیتراژ پایانی این فیلم می نوشت بر اساس داستانی واقعی به به هر قیمتی که بود این مرد(شخصیتی اول داستان,پدر خوانواده ای ابرومند اما فقیر) رو پیدا می کردم ,دستاشو می بوسیدم به خاطر تمام شرافتی که توی چشماش موج میزنه..به خاطر تمام احترامی که واسه این جور ادمها قائلم.  

پ.ن:یه صحنه هست که شخصیت اول مرد داستان با 6 تا پسر بچه نشسته عقب یه وانت و یه اهنگ ترکی میخونه...گریه کردم..گریه...برای درک عمیق بعضی از حسها کلمه لازم نیست,لازم نیست بفهمی طرف چی میگه کافیه غم تو چشماشو بخونی...


+ تاريخ 89/02/12ساعت 0:4 AM نويسنده سحر |


...ما همه چیز را از رونق برده‌ایم پسر جان. مثلن فکر کن همین دو قرن قبل، کسی مبتلا به رقیب که می‌شد یک روز صبح شمشیرش را می‌بست، تپانچه‌هایش را بر می‌داشت، سوار اسب یا کالسکه می شد، می‌رفت پاتوق رقیب، دستکشش را می‌کوبید توی صورت طرف و دوئلی را باعث می‌شد: چشم در چشم، سینه به سینه. اشتباه نکن. قرار نبوده شرف با خون اعاده شود، آنها درواقع می‌خواستند رنج را با خون بشویند، آنها می‌دانستند تحمل زخم تن از رنج روح آسان‌تر است... حالا ما امروز چکار می‌کنیم؟ خیلی که هنر به خرج دهیم وبلاگ می‌نویسیم. برای من از مدرنیته و تمدن نگو، ما برکت این بازار را بر باد داده‌ایم...


+ تاريخ 89/02/07ساعت 0:11 AM نويسنده سحر |