تبليغاتX
روزهای خاکستری

بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم...

 

میگماااا این زندگی به طرز گهی تکراریه....

 

+ تاريخ 88/09/25ساعت 13:36 نويسنده سحر |

 

دغدغه‌ي من اين است كه اين روز‌ها در سرزميني زندگي مي‌كنم كه در آن دويدن سهم كساني است كه

نمي‌رسند و رسيدن حق كساني است كه نمي‌دوند.

 

 

+ تاريخ 88/09/23ساعت 11:51 نويسنده سحر |

 

     خوشا به حالت ای آسمان!
     وقتی دلت میگیرد
     گریه میکنی ...
    ولی هیچ نگاه ِ پرسشگرانه ای سراپای وجودت را
    با ترحمی خنجرگونه نمیجورد ...!

پ.ن:زیر آسمان بارانی...

پ.ن:پا به پای خدا گریه کردن هم عالمی دارد!

 


 

+ تاريخ 88/09/16ساعت 12:23 نويسنده سحر |

 

دیشب خوابت رو دیدم....هر جای که هستی،هر کاری که میکنی خوب باش.

پ.ن:زندگی چیز پیچیده نیست...باور کنین!

 

+ تاريخ 88/09/15ساعت 11:57 نويسنده سحر |

 

برای ِ من معنی جهنم در دو کلمه خلاصه میشود :  " دیــــــــــر شــــــد "

 

 

+ تاريخ 88/09/08ساعت 20:56 نويسنده سحر |

 
 
هیچوقت نسخه ی خودتو برای دیگران تجویز نکن !
چون اگر اشتباه تشخیص داده باشی
زندگی خیلی ها رو به خطر میندازی ...
 

 
+ تاريخ 88/08/29ساعت 12:41 نويسنده سحر |

 

دیشب کتاب "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" از اوریانا فالاچی رو تموم کردم...واقعا جالب نوشته شده

فکر کنم خواندنش برای تموم آدمها قبل از ازدواج و  مخصوصا قبل از بچه دار شدن لازمه...تفکراتش رو

دوست داشتم.

+ تاريخ 88/08/25ساعت 22:13 نويسنده سحر |

 
 
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

دکتر شريعتي
 
پ.ن:قلمش هم مثل زبانش تند بوده...روحش شاد.
 
 
+ تاريخ 88/08/19ساعت 12:24 نويسنده سحر |

 

تو فقط یه قله دیگه هستی که باید ازش بالا برم....

 

 

+ تاريخ 88/08/18ساعت 22:31 نويسنده سحر |

 

 

دارم به چشمهایت فکر میکنم که آبی بود و گاهی به سبزی میزد و به این که وقتی آن شعرها را برایم

می خواندی فکر میکردی بعد از ۲۳ سال دخترکت کجای این زندگی لعنتی ایستاده پدر؟؟؟؟

 

 

+ تاريخ 88/08/10ساعت 1:4 نويسنده سحر |