تبليغاتX
روزهای خاکستری
بی سبب حتی پرتاب گلسرخی را ترسیدیم...
من از امروز می گویم
نه دیروزی كه دور از دست هایت مرد و پر پر شد
كنار اشك من پیراهنت تر شد
من از امروز می گویم
همین حالا
همین حالا كه از امید دیدار تو سرشارم
همین حالا كه بیدارم
من از امروز می گویم
من از دیروز بیزارم ..........
+ نوشته شده در  87/07/14ساعت 12:6  توسط سحر | 

 

درتو می دوم به پایانت نمی رسم. دور می شوم، از آدمها ، از خودم . نفسم بالا نمی آید .

 دستم بشدت می لرز،.پاهایم را توان پیمودن نیست .دوستانی، در پس واژه های " هر طور راحتی " ، خود را

از شردلتنگی هایم که نیازمند گوششان یا زبانشان یا دلشان است، دور نگه می دارند ، آزارم می دهند.

دوستان کم تحمل ، حرف ناشنیده ام را که هنوز از لبم بیرون نیامده، بی تامل پاسخ میدهند. نه که عالمانه ، که مغرضانه.

حرفهای نیمه تمام را پاسخهای تمام می دهند.جوابهای فیلسوفانه در جیب دارند. تا می آیی حرفی دوستانه

بزنی،درهر چه دوستی ست را گل می گیرند. آنچنان خوب گل مالی می کنند که گویا از اولش هم دری به روی

دوستی باز نبوده ،که بسته شده باشد.پی در پی همجوابی می کنند. نه در دل ،که درزبان. تا مثلا به خیالشان کم

نیاورده باشند. یا خود را کم نکرده باشند.........

 

پ.ن.۱:

نمی فهمم....در عصر جادوهای ناتمام واقعا درک برابری زن و مرد این قدر سخته؟....امروز با جمعی از دوستان کوه بودیم...جالب بود اصرار های بی حد دوستان تحصیل کرده(!)در برتری آقایون....گاهی تازه میفهمم چرا زیاد معاشرت کردن آزارم میده،تحمل این اعتقادات برای روح سرکشم سخته........

همین است که میگویم :من جهانی تازه...عشقی تازه....من،خدای تازه می خواهم..........

+ نوشته شده در  87/07/11ساعت 6:36  توسط سحر | 
سلام فاحشه!
تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!
فاحشه!!!… دعایم كن
+ نوشته شده در  87/07/10ساعت 0:17  توسط سحر | 
دارم در هوای اصفهان قدم میزنم،با درخت ها هم نفس شده ام.سعی میکنم از میان حجم وسیع

دود،دلتنگی و غربت،کمی هوای بهاری همراه با طعم آواز گنجشکها را تقدیم ریه هایم کنم.

مطمئن باش درخت ها هم ریه دارند....قبول داری؟ببین،درخت ها هم ریه دارند من و آنها قبول

داریم....من وقتی نفس میکشم به تو فکر میکنم و به خودم که دارم در مداری با درجه انتظار زندگی

میکنم.

پرم از واژه های پریشان احساس،اشباع شده ام از اندیشه های سبز توفان زده...مثل همیشه شعر دارد

از سر و کول ذهنم بالا میرود:

بس است چله نشستن،گذشت فصل صبوری...

این شعر های سر به هوا دست از سر من بر نمیدارند،هرگز.می دانم که از امروز تا همیشه شاعرتر

میشوم.

می دانم که دیگر باران میشود همسایه دیوار به دیوار بالشم. می دانم که سکوت می شود موسیقی 

ممتد روزها و لحظه هایم....اما اشکالی ندارد البته،اشکال دارد ولی کاری از دست من و درخت پشت 

پنجره آشنا و این سکانس خیس  بر نمی آید.

من دیگر هرگز خودم را با این واژه ها زخمی نمی کنم تا..... 

+ نوشته شده در  87/07/08ساعت 23:36  توسط سحر | 
جديدا هيچ چيز اين دنيا نميتونه حال من رو بگيره. هرچند که با هيچ مرام اين دنيا کنار نميام. يه جورايي

انگار مطمئن شده ام که نميتونم پا به پاي اين دنيا و چرخيدنهاش بزرگ بشم. اما همينکه بزرگ ميشم،

بهم غرور ميده . مطمئن ميشم که براي انجام يه کاري اومده ام که لااقل حتي اگه نميتونم انجامش بدم،

ميتونم براي رسيدن به اون فکر کنم. همينکه ميتونم به يه خدا توي يه برگ روي يه شاخه وسط يه جنگل

بزرگ فکر کنم و به جاش معناي رشد رو مرور کنم، برام کافيه. چندتا جاي دنج و خلوت هم دارم....

+ نوشته شده در  87/06/26ساعت 2:20  توسط سحر | 
سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود. فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.

بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.

 راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو. و تو چه صادقانه هرچه مرهم

داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.

 حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي، گاهي خداي تو را ميبينم

که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و تو آنطرفتر....

+ نوشته شده در  87/06/19ساعت 11:28  توسط سحر | 
چشمانم حروف را بی‌استفاده می‌كنند ،
 
 كافی‌ست نگاه كنی‌...
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  87/06/04ساعت 8:56  توسط سحر | 
درد من حصار برکه نیست، درد زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده.....

+ نوشته شده در  87/05/06ساعت 12:24  توسط سحر | 
خسته ام

آنقدر خسته ام که نام خود را فراموش کرده ام

و هیچ یادم نیست که اولین بار کدام گل را بویئده ام.

خسته ام

 اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم

و از کنار نفسهای گرمت بی اعتنا بگذرم.

اگر شوق رسیدن دستانت نبود

هرگز اغوشم را نمی گشودم

و اگر صدای گوشنواز تو نبود

 از گوشه تنهایی بیرون نمی امدم

و اگر شوق دیدن چشمانت نبود

هیچ گاه پلکهایم را بیدار نمی کردم.

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هر روز بر با شکوه ترین قله زندگی بایستم

و همراه با ستاره ها و خورشید به توسلام کنم

                                             آری تو را دوست دارم..........

+ نوشته شده در  87/05/05ساعت 20:45  توسط سحر | 

دلتنگی هایم را بر دوش ابرها سوار کردم

تا با هر نسیم همسفر شوند.

تا جاری شوند

             و بهانه ای شوند برای جاری شدن.

خیال شیشه ایت را مکدر نکن

من با غربت زاده شده ام.

آسوده باش!

من به بال تمامی شاپرک ها سوگند یاد کرده ام

              که اینبار

به هیچ خیالی دل نبازم.

             مهربانم! آسوده باش.

+ نوشته شده در  87/04/18ساعت 12:38  توسط سحر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
می دانی عزیز من,آدم ها این روز ها به دنبال آسان ترین رابطه هایند حاضر و آماده...این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را از روی نوشته هایش کشف کند,زیبایی هایش را بیرون بکشد,تلخی هایش را صبر کند,آدم های امروز دوستیهای کنسروی می خواهند,یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست.
من اما دوست دارم ذهن همه را بخوانم,دردهایشان را بچشم,شادیهایشان را حس کنم من آدمها را دوست دارم نه به خاطر آنچه بروز می دهند به خاطر آنچه هستند و نمی توانند فریاد بزنند,دوست دارم چشمهایشان را تماشا کنم,غرق شوم در رازهایشان,احساسات به زبان نیامده شان را کشف کنم و بعد دوستشان بدارم.

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
غریبهای تنهایی
محمود صارمی
نقطه ٬ اما سر خط بی سر خط ...
ناسپاس
بهای عــــشــــق....مرداب تنهایی
با احساس
بی تو هرگز
شمیم عشق
مگه میتونی از من دور باشی
حکایت عاشقی
زندان و زنان
بن بست تنهایی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM